خرید بک لینک
...محمد رسول الله مي خواست نماز بخواند؛ تکبير گفت.حسين هم خواست بگويد اما نتوانست...فاطمه خواب است. حسين گريه مي کند.يک دفعه گهواره شروع مي کند به تکان خوردن. صداي لالايي شنيده مي شود. حسين آرام مي گيرد.ماجرا را که براي محمد رسول الله تعريف مي کنند، مي گويد: «جبرئيل بوده، جبرئيل امين»***حسين را فاطمه شير نداد. نه فاطمه، نه هيچ زن ديگري.وقتي که به دنيا آمد، فاطمه شير نداشت که به او بدهد.هيچ زني هم پيدا نشد که دايه اش بشود.محمد رسول الله انگشتش را در دهان حسين مي گذاشت.او مي مکيد و اين مکيدن براي دو سه روزش کافي بود.گوش و خون حسين مي روييد از گوشت و خون محمد...لحمهم لحمي و دمهم دمي ...***حسين زبان باز نمي کرد. کمي دير شده بود.محمد مي خواست نماز بخواند؛ تکبير گفت.حسين هم خواست بگويد اما نتوانست.محمد دوباره تکبير گفت. حسين باز هم نتوانست درست بگويد.محمد هفت بار تکبيرش را تکرار کرد تا حسين توانست بگويد الله اکبر.از آن روز هفت تکبير براي شروع نماز مستحب شد...***پيامبر-ص بچه اي را در راه ديدنشست و او را گرفت و به ا

برچسب: نویسنده: آروین پاکدل تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 0:53

 چهار قانون زندگي پيرمردي که احساس ميکرد آفتاب عمرش لب بام است? فرزندانش را دور خود جمع کرد وبه آنها گفت:« من از مال دنيا چيزي ندارم که براي شما بگذارم.اما چهار قانون زندگي را برايتان فاش خواهم کرد که اگر طبق آن عمل کنيد از شادترين مردمان خواهيد بود.بدانيد که شادماني نياز اساسي انسان است.اما اين چهار قانون کدام هستند؟ نخست: هرگز از آنچه ديگران مي گويند نترسيد.آنها فقط در ترس و تخيل شما  وجود دارند.آنچه شما انجام مي دهيد مهم به شمار مي آيد.کاري را که تشخيص مي دهيد درست است انجام دهيد،آنچنان که گويا در حضور محسوس خداوند هستيد.آنگاه به خود بگوييد بگذار هر چه مي خواهند بگويند. دوم: در پي چيز هاي مادي نباشيد.شما فکر مي کنيد صاحب ماديات هستيد، اما در حقيقت آنها صاحب شما مي شوند.هر چه بيشتر داشته باشيد آزادي شما کمتر است.هرگز آزادي خود را تسليم نکنيد و از زندگي همانگونه که هست و پيش مي آيد لذت ببريد. سوم: چيزهاي جدي را آسان بگيريد وچيزهاي آسان را جدي تلقي کنيد.زيرا در حقيقت اين کارهاي آسان وسبک هستند که مهم به شمار مي آيند. چهارم: تا آنجا که مي توانيد بخنديد وهميشه پيش از آ

برچسب: نویسنده: آروین پاکدل تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 0:53

نصيحتى از آيت الله شاه آبادى نماز جماعت که تمام شد بلند شدم و به محراب ايشان رفته و کنار ايشان نشستم. گفتم: حاج آقا من را نصيحتى کنيد و نکته اي را براي من بفرماييد. ايشان فرمود: من دو نکته را به شما مي گويم. هم خودت مراعات کن و به دوستان و بستگان خود نيز سفارش کن به اين دو نکته عمل کنند.چون مردم از اين دو نکته غافل هستند در حاليکه واقعا مشکل گشاست. اول اينکه: هر روز يکمرتبه دعاي توسل را بخوان، چون مردم ارزش و عظمت اين کار را نمي دانند. در حاليکه مي توانند همه حوائج خود را با همين دعاي توسل برآورده کنند. پرسيدم: چگونه مي توانند حاجات خود را با اين دعا برآورده کنند. فرمود: يک حاجت را در نظر بگيرند و براي برآورده شدن آن روزي يکبار دعاى توسل را بخوانند بعد از چند روز مي بينند که دعايشان مستجاب شده و به حاجت خود رسيده اند. ايندفعه حاجت بعدي را در نظر گرفته و اين بار براي اين حاجت دعاي توسل را بخوانند و به همين ترتيب به تدريج همه حوايج خود را برآورده مي کنند. دوم اينکه: روزي 70 مرتبه سوره حمد را بخوانند که اگر چنين کنند. تمامي بيماري هاي خود را مي توانند برطرف کنند. چرا که رسول

برچسب: نویسنده: آروین پاکدل تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 0:53

                                              انس با خدا   مي گويند آن گاه که يوسف در زندان بود، مردي به او گفت: تو را دوست دارم.يوسف گفت: اي جوان مرد! دوستي تو به چه کار من آيد؟ از اين دوستي مرا به بلا افکني و خود نيز بلا بيني. پدرم يعقوب، مرا دوست داشت و بر سر اين دوستي، او بينايي اش را از دست داد و من به چاه افتادم. زليخا ادعاي دوستي من کرد وبه سرزنش مصريان دچار شد و من مدت ها زنداني شدم. اينک! تو تنها خدا را دوست داشته باش، تا نه بلا بيني و نه دردسر بيافرينـــي

برچسب: نویسنده: آروین پاکدل تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 0:53

  روزي حضرت عيسي (ع) از صحرايي مي گذشت. در راه به عبادت گاهي رسيد که عابدي در آن جا زندگي مي کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در اين هنگام جواني که به کارهاي زشت و ناروا مشهور بود از آن جا گذشت. وقتي چشمش به حضرت عيسي (ع) و مرد عابد افتاد، پايش سست شد و از رفتن باز ماند و همان جا ايستاد و گفت: خدايا من از کردار زشت خويش شرمنده ام. اکنون اگر پيامبرت مرا ببيند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدايا! عذرم را بپذير و آبرويم را مبر.مرد عابد تا آن جوان را ديد سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدايا! مرا در قيامت با اين جوان گناه کار محشور مکن. در اين هنگام خداي برترين به پيامبرش وحي فرمود که به اين عابد بگو: ما دعايت را مستجاب کرديم و تو را با اين جوان محشور نمي کنيم، چرا که او به دليل توبه و پشيماني، اهل بهشت است و تو به دليل غرور و خودبيني، اهل دوزخ.

برچسب: نویسنده: آروین پاکدل تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 0:53

صفحه بندی